تبليغاتX

تنها ستاره ی خیالی من تو را در کدامین شب بجویم وقتی که هر شب بی تو بودن را به وسعت گریه در می یابم....

شب و ستاره

  

دوست داشتن از عشق بر تر است عشق در قلب دل هاءدر شکل ها و رنگ ها ي تقريبا مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است.
اما دوست داشتن در هر روحي جلوه ي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح هاءبر خلاف غريزه هاء
هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي داردءمي توان گفت که به شماره ي هر روحي ءدوست داشتني هست.
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذاردءاما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي
و بر آشيانه ي بلندش روز و روزگار را دستي نيست.عشق در هر رنگي و سطحيءبا زيبايي محسوسءدر نهان يا آشکارءرابطه دارد.چنان که شوپهناور مي گويد:
))شما 20سال بر سن معشو قتان بي افزاييدءآن گاه تاثير مستقيم آن را بر روي احساستان مطالعه کنيد((
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايي هاي روح که زيبايي هاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند.
عشق طولاني و متلاطم و بوقلمون صفت است.اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سر شار از نجابت.
عشق با دوري و نزديکي در نوسان است.اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود .اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي کشد
وتنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ديدار و پرهيز زنده و نير و مند مي ماند.اما دوست داشتن با اين حالات نا آشناست.دنيايش دنياي ديگري است

عشق جوششي يک جانبه است.به معشوق نمي  انديشد که کيست؟ يک خود جوشي ذاتي است و از اين  رو هميشه اشتباه مي کند و در انتخاب به سختي مي لغزد ويا همواره يک جانبه مي ماند و گاهءميان دو بيگانه ي نا همانند عشق جرقه ميزند و چون در تاريکي  است و يکديگر را نمي بينند...............!!!
پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنايي آن چهر ه ي يکديگر را مي توانند ديد و در اينجاست که

گاهءپس از جرقه زدن عشقء عاشق . معشوق که در چشم هم مي نگرندءاحساس مي کنند که هم را نمي  شناسندو بيگانگي و نا آشنايي پس از عشق که درد کوچکي نيست فراوان است اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير

 نور سبز مي شود و رشد مي کند و از اين رو است که

همواره پس از آشنايي پديد م آيد و در حقيقتء


در آغازءدو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يکديگر

مي خوانند و پس از آسنا شدن است که خودماني مي

شوند.دو روح نه دو نفرءکه ممکن است دو نفر با هم در

عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند

 

 

 

به گناهي متهم شده ام

اما اين اتهام لعنتي واقعيت ندارد

و کس ديگري است که اختيارم را در دست دارد

هوا بوي مرگ مي دهد

و من با طناب داري از جنس گناهانم آويزان مي شوم

نه. اين نمي تواند سرنوشت من باشد

چه کسي به شما اين اختيار خدايي را عطا کرده که مي گوييد :

" من زندگيت را از تو خواهم گرفت "

دردي در لگويم احساس مي کنم . احساس خفگي

اکنون زمان مرگم فرا رسيده

سوزشي در مغزم به تعداد تک تک گناهانم ايجاد شده

و مي توانم عاقبت سياهم را از همين جا مشاهده کنم

منتظر علامت و صدايي هستم که مي گويد :

زير پاهايش را خالي کنيد

به همين سادگي . . .

اين آغاز يک پايان است پاياني گرم و شيرين

 

آن زمان که مرگ به سراغم مي آيد

پشيماني تنها دوست من است

انگشتانم بي اختيار طناب دورشان را چنگ مي زنند

من اينجا چه مي کنم ؟

آه خدايا به فريادم برس

آنها مي خواهند همه چيزم را ازم بگيرند

و من نمي خواهم بميرم

زمان به آهستگي مي گذرد

هر دقيقه برايم چون ساعتي سپري مي شود

و اين آخرين پرده ي نماش است که من مي بينم

اين چقدر حقيقت دارد؟

اگر اين حقيقت دارد پس بگذار تا به حقيقت بپيوندد

فقط زودتر تمامش کن . . .

به اميد زنده ماندن نفسم را در سينه حبس مي کنم . . .

قلبم هنوز مي تپد

اما اين صداي تپش قلب نيست

اين صداي ساعت مرگ است که مي گويد

دقيقه اي به رسيدن زمان زجر کشيدن مانده

چشمانم ديگر ناي گريستن ندارند

خدايا مرا ببخش .......
من در آخرين لحظه بسوي تو بازگشتم

اين جا تمدني است که من از آن با پشيماني اخراج مي شوم

حال زمان سقوط است . نمی خواهم اما مجبورم . . .

 


سلام...ممنون از همه شما دوستان خوبم

راستش مطلب این آپ رو یکی از دوستای عزیزم فرستاده ولی متاسفانه برای  ایشون(سامان)

مشکلی پیش امده که تا ۲-۳ روز دیگه باید عمل کنند...

براش دعا کنید.....

ممنون از سامان عزیز به خاطر  این مطلب زیبا و قشنگ