اخرين بازی يادته هنوز وسوسه عروسک بازی در سرم بود که عروسکِ بازيه ديگری شدم اخرين بازی يادته دنبال پروانه ها ميدوييدم افتادم زخمی شدم
دستامو نگرفتی اخرين بازی يادته چشمامو بستم ثانيه ها رو شمردم زندگی پنهان شد ديگه پيداش نکردم اين اخرين بازی ها از اولين بازيه تو شروع
شد...
يادته به دنيا امدم در فراموشی هات بزرگ شدم ... زخمی شدم... حالا خسته ام...خسته ميشنوی ؟ نه ... نمی شنوی انقدر خسته ام که صدام به
آن بالاها نمی رسه حالا چشمامو بستم تا تمومش کنی تمامش کن رو برای کدام روز مبادا نگه داشتی ؟... مگه روزی مبادا تر از امروز هم هست ...
به هرچی مي پرستی قسم نصيحتم نکن ٬ من همه اون جمله های لعنتی و عاشقونه رو از برم...من فقط خسته ام ٬خسته از حادثه هايی که
می آيند خسته از خاطره هايی که پاک نمی شوند...پاک نمی شوند...دلم خسته است از اين بی صدا در خود شکستن ٬ دلم خسته شده بس که
توی حادثه هايی که در پی هم ميان ٬ چنگ انداخت به لبخندهای عصبی...دستانم پوست انداخته و در هر حديث نو ٬ تاول های کهنه ميسوزند و
زخمهای قديم سر باز می کنند...نصيحتم نکن ٬ نگو کودک دورنم خفته ٬نگو....کودک درونم می گريد ٬صدای ضجه هاش رو ميشنوم..فقط ديگه توی
کيسه واژگانم حرفی برای اروم کردنش ندارم...دستم رو خونده ٬ خر نميشه.... ؛ من خوبم ٬ چشمامو پياز نمناک کرده ٬از سر دلخوشی نمی
خوابم... خستم از بس گریه رو پشت خنده های مسخره قایم کردم ... خستم ... به خدا خستم... من از اين نقابهای رنگين که هر روز به چهره ميزنم ٬
بدم مياد...متنفرم...بيزارم...از اينکه کارهامو با بغض تمام ميکنم و گاهی نيمه تمام ٬رها
دلم ميگيره...خدايا از بحث و درگيری هام با تو هم خسته شدم...خسته شدم بس تو تنهایی باهات حرف زدم و جوابی نشنیدم ... خسته شدم از دلداری دادن ....
خسته شدم از خواب دیدن... واقعیت من کجاست که اینطور سردر گم به دنبال رویاهای پوچم... خستم خیلی خسته...می خوام داد بزنم می خوام بغضی رو که هر لحظه
داره گلومو خفه می کنه رو بشکونم ...
دیگه حالم از این زندگی بهم می خوره....آره به ته خط رسیدم دیگه نمی تونم تاب بیارم ...نمی تونم...
به قلم: مریم در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت
15:48 | 