
به گناهي متهم شده ام
اما اين اتهام لعنتي واقعيت ندارد
و کس ديگري است که اختيارم را در دست دارد
هوا بوي مرگ مي دهد
و من با طناب داري از جنس گناهانم آويزان مي شوم
نه. اين نمي تواند سرنوشت من باشد
چه کسي به شما اين اختيار خدايي را عطا کرده که مي گوييد :
" من زندگيت را از تو خواهم گرفت "
دردي در لگويم احساس مي کنم . احساس خفگي
اکنون زمان مرگم فرا رسيده
سوزشي در مغزم به تعداد تک تک گناهانم ايجاد شده
و مي توانم عاقبت سياهم را از همين جا مشاهده کنم
منتظر علامت و صدايي هستم که مي گويد :
زير پاهايش را خالي کنيد
به همين سادگي . . .
اين آغاز يک پايان است پاياني گرم و شيرين
آن زمان که مرگ به سراغم مي آيد
پشيماني تنها دوست من است
انگشتانم بي اختيار طناب دورشان را چنگ مي زنند
من اينجا چه مي کنم ؟
آه خدايا به فريادم برس
آنها مي خواهند همه چيزم را ازم بگيرند
و من نمي خواهم بميرم
زمان به آهستگي مي گذرد
هر دقيقه برايم چون ساعتي سپري مي شود
و اين آخرين پرده ي نماش است که من مي بينم
اين چقدر حقيقت دارد؟
اگر اين حقيقت دارد پس بگذار تا به حقيقت بپيوندد
فقط زودتر تمامش کن . . .
به اميد زنده ماندن نفسم را در سينه حبس مي کنم . . .
قلبم هنوز مي تپد
اما اين صداي تپش قلب نيست
اين صداي ساعت مرگ است که مي گويد
دقيقه اي به رسيدن زمان زجر کشيدن مانده
چشمانم ديگر ناي گريستن ندارند
خدايا مرا ببخش .......
من در آخرين لحظه بسوي تو بازگشتم
اين جا تمدني است که من از آن با پشيماني اخراج مي شوم
حال زمان سقوط است . نمی خواهم اما مجبورم .
. .
سلام...ممنون از همه شما دوستان خوبم
راستش مطلب این آپ رو یکی از دوستای عزیزم فرستاده ولی متاسفانه برای ایشون(سامان)
مشکلی پیش امده که تا ۲-۳ روز دیگه باید عمل کنند...
براش دعا کنید.....

ممنون از سامان عزیز به خاطر این مطلب زیبا و قشنگ


به قلم: مریم در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت
17:56 | 